در روزهای بلاتکلیف باقی مانده از زمستانجایی که زندگی حرف به حرف تلفظ می شود در هاله ی ک ر و ن ااسپند بر آتش می ریزد اسفند، برای شکوفهُ.... بهارو بی آنکه به قانون پنهان شده در احتمالات مرگ فکر کندُ...
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
در جغرافیای بودنچهار سوق زندگیم راروشنی فرداست که آذین می بنددو درست جایی که خط ممتد فاصله ، روزهایم را به هم پیوند میدهددر آیینه بندان تن هایی من برای سلامتی تو چله می نشینمُ...تو برای سلامتی من د
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
نمی دانم دیشب برای دقیقه ای هم شده چراغی خاموش شد یانه؟ نمی دانم زمین توانست فراموش کند ریه های سوخته و تیک.... تاک ساعتِ دلتنگی اش را؟ نمی دانمزمین توانست در آن یک دَم نفسی تازه کندُ...... ساعت
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
همه ی ما فرزندان هزاران پدر و هزاران مادر هستیم که بزرگترین ناتوانی مشترکمان تنهاییست ومن هایی که در تنهایی بر تعدادشان افزوده می شود من هایی تمام قد ایستاده روبروی من من هایی که من هست!!!!!!!!اما بی
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
در بیغوله های زمانهفارغ از طعم شیرین سلامُ....حجم سنگینِ وداعبرای گریز از نقشِ تکراری هر روز پیش پایِ دلِ منتو بیا راه فراری بگذارکه ز تنهاییُ.....این درد فراقدل من را برهاند ......ببردآن دور هاس
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
واقعیت زندگی شاید چیز دیگری باشداما....اینک در مزرعه ی بودنمیانِ گندمزارِ لحظه هاحد فاصلِ کرتهای تشنه یِدیروزُ....امروزُ....فــــــــــــــــــــــــردابسان گلدانی گوشه ی ایوان ،منتظرِ رویش و جوانه ام
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی
دلبرِ دل آرایم، ببین چگونهدل ضربه هایم تو را نجوا می کنندُ...دل گویه هایم تو را صلا می زنند.دلواپسی هایم تو را می خوانندُ...دل تنگی هایم تو را مویه می کنند.دل شوره هایم تو را در هر کجا می جویندُ....دل
برچسب:
نویسنده: سجاد میرزایی